|
آدمی دو قلب دارد ! قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر. قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد همان که گاهی می شکند گاهی می گیرد و گاهی می سوزد گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود... با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم... اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد سیاه و سنگ هم نمی شود از دست هم نمی رود زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. "ثروت، مرا هم با خود می بری؟" ثروت جواب داد: "نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم." عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. "غرور لطفاً به من کمک کن." "نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی." پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. "غم لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم." شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: " بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم." صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: " چه کسی به من کمک کرد؟" دانش جواب داد: "او زمان بود." "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟" دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: "چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."
شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني: يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني : يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا : گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني: ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا : صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. "ثروت، مرا هم با خود می بری؟" ثروت جواب داد: "نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم." عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. "غرور لطفاً به من کمک کن." "نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی." پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. "غم لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم." شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: " بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم." صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: " چه کسی به من کمک کرد؟" دانش جواب داد: "او زمان بود." "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟" دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: "چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."
تو مثل عظمت يك عشق و مانند يك لبخند زيبا هميشه در نگاهم مي ماني تو زيباترين تابلوي آفرينشي ، شانه هايت تكيه گاه گريه هاي من است و چشمانت چراغ شبهايم ... و من در غريبانه ترين لحظه تنهايي خويش ، چشمانم را به تو خواهم بخشيد تا هيچ گاه به پاكي عشقم شك نكني ... تنهايي و بدان كه دل من با توست و همين نزديكي ست ! من دلم سخت گرفته ازبي آبي دلت ، از گم شدن صدايت ، از ناتواني دستانم ، از بي رنگي چشمهايم . من دلم گرفته است ... چند روز پيش صدايت را شنيدم از پشت ياسهاي دغدغه چقدر دوباره بي تاب توام هنوزم بي تابم ، هنوزم اين بي تابي را دوست دارم . رز عشق بيا با افق مهرباني كنيم غم پونه را آسماني كنيم بيا توي نقاشي قلبمان رز عشق را ارغواني كنيم (مريم حيدرزاده) زندگي زندگي رويش يك حادثه نيست زندگي رهگذر تجربه هاست تكه ابري است به پهناي غروب ، آسماني است به زيبايي مهر ، بارگاهي است ز دربار حضور زندگي چون گل نسترن است كه بايد از چشمه جان آبش داد . عشق عشق حرفي است براي نگفتن در ناكجايي كه منم ، ايستاده كنار دريچه اي گشوده به برهوتي از خاكستر در حصاري از مه چشم در چشم ظلمتي كه مرا در بر گرفته است .
تو مي آيي ، مي دانم كه مي آيي... تو را ديشب من از لحن عجيب بغض هايم ، خوب فهميدم... تو را بي وقفه از باران پاك چشم هايم ، سير نوشيدم . تو مي آيي ، مي دانم كه مي آيي... و بر ابهام يك بودن ، نگين آبي احساس مي بندي، و از تكرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي ، مرا بر نبض پر كار شكفتن مي شناسي ... تو مي آيي ... خوب مي دانم كه پروانه نشانت را ميان قاصدك ها ديد ميان قاصدك هايي كه از من تا نهايت ! دور ميشد تو مي آيي و من را از نگاه سرد آيينه ، شبيه دختري از جنس يك پرواز، ميان گرمي دستان پر مهرت دوباره ، باز مي گيري تو مي آيي و من اين را شبيه حجم يك بوييدن مطبوع از آوازاقاقي هاي سرگردان ! شبيه يك قنوت سبز نيلوفر ميان بركه اي عريان ، دوباره ،خوب ، فهميدم ! تو مي آيي ، مي دانم ، خوب مي دانم كه مي آيي و من را ، در حريم امن چشمانت ، به آرامش ، به فردايي پر از شوق و تپش هايي مقدس ! مي رساني ... تو مي آيي ، خوب مي دانم كه مي آيي ... زندگي گرمي دلهاي بهم پيوسته است گر در آن يار نباشد همه درها بسته است
بيا با هم بشنيم كنج يه شب بشينيم چند تا ستاره بشمريم نشون شهر هميشه روشنو به دلي كه غم نداره بسپريم اگه ميخواييم واسه ي هم بمونيم بيا تو عطر گلها لونه كنيم بيا رو لباي غمگين وفا صداي گريه رو وارونه كنيم بيا از پله ي نور بالا بريم موي خورشيد خانومو شونه كنيم بيا با هم بشنيم گوشه ي عشق رفتنه تنهايي رو نگاه كنيم غربت ساكت هر مسافرو به تماشاي هم آشنا كنيم بيا تا آخر دنيا بمونيم تو صداي چيك چيكه قطره ي آب بيا تو رنگ گلها زنده باشيم يا سبك بريم تو سنگينيه خواب اگه هر جا تو بري من ميدونم نشونيت هميشه عطر تنته نشون منو يه دنيا ميدونن كه يه عمري هواي موندنته بيا با هم بشنيم گوشه ي عشق رفتنه تنهايي رو نگاه كنيم... ********************** می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی
دل از سنگ باید که از درد عشق
یک نفر دلش شکسته بود
نی لبك دردی به دل دارم بیا سینه ای از غم كسل دارم بیا آتش ار خواهی به جانم بر زنی هیمه هایی مشتعل دارم بیا نی لبك هرگز چو باران تر شدی؟ رانده چون من از در دلبر شدی؟ نی لبك آتش به جانم گشته غم هرگز آیا زنده خاكستر شدی؟ نی لبك همدرد این هجران تویی محرم اسرار عشاقان تویی نی لبك با من نگو كاری كنم یا ز نای و ناله خود داری كنم می پسندی بار دیگر تا كه من خون دل از دیده ام جاری كنم من گدایی ها ز باران كرده ام خواهش از مرغان پران كرده ام تا گلی پر پر شد اندر گوشه ای اشك خود را وقف گلدان كرده ام هر شبی با اشك وبا آهی دگر نی لبك بیدار بودم تا سحر با نسیم هر شب دویدم تا به دشت تا مگر بویی رساند یا خبر از سیاهی تا سپیدی گشته ام آن طرف تا نا امیدی گشته ام گوشه ای پنهان نگشت از چشم من گر چه دیدی یا ندیدی گشته ام لیكن جایی اسمی از یاران نبود پرسشی از بزم می خواران نبود جایی ار هم صحبت خاكی شدم آشنا با نم نم باران نبود نی لبك امشب كه هم پایم تویی هم نفس با ناله ونایم تویی داری آیا طاقت این غصه را شاهد یك لحظه غوقایم تویی من نمیخواهم كه سامانم دهی یا بهاری در زمستانم دهی سینه تنها خالی از غم كرده ام ناله كن تا خرج چشمانم دهی نی لبك در بند درمانم نباش در خم چشمان گریانم مباش قلب من خو كرده با زندان غم در غم تاریك زندانم نباش بی گمان درد دلم فهمیده ای كین چنین در زیرو بم لرزیده ای از تو می خواهم به سازی بر زنی آنچه را كز دشت چشمم دیده ای
|
About![]()
همچون درختي که برگهايش Archivesهفته چهارم اردیبهشت 1388هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته چهارم دی 1385 Links
بهنام |