تبليغاتX
از نفس افتاده

از نفس افتاده

 

آدمی دو قلب دارد !


قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...


با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...



اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود



زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی



و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت14:55توسط سمیرا | |

  

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.        

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.

 

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

 

love_one_another_et_butterflies_with_heart_rm.jpg

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

 

1190750744love-wallpaper3.jpg

 

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت17:55توسط سمیرا | |

 

      

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
 


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

 

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

 

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت12:13توسط سمیرا | |

 

     

perfect_love.jpg

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود

 که همه احساسات در آن زندگی می کردند:

 شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد

 که جزیره در حال غرق شدن است.

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.        

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

 زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود

 عشق تصمیم گرفت

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش

 در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.

 

 

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست.

 من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا

در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و

 ممکن است قایقم را خراب کنی."

 

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود

 درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت

اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد

 که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.

هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

 

1190750744love-wallpaper3.jpg

 

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به

ناجی خود مدیون است از دانش که او هم

 از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

 

 

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت16:33توسط سمیرا | |

 

                          

                                  

                                  عشق پاک

 

 

            تو مثل عظمت يك عشق و مانند يك لبخند زيبا

 

                        هميشه در نگاهم مي ماني

 

                       تو زيباترين تابلوي آفرينشي ،

 

                 شانه هايت تكيه گاه گريه هاي من است

  

                         و چشمانت چراغ شبهايم ...

 

             و من در غريبانه ترين لحظه تنهايي خويش ،

 

                       چشمانم را به تو خواهم بخشيد

 

                 تا هيچ گاه به پاكي عشقم شك نكني ...

 

 

 

                                     تنهايي

 

          و بدان كه دل من با توست و همين نزديكي ست !

 

                 من دلم سخت گرفته ازبي آبي دلت ،

 

              از گم شدن صدايت ، از ناتواني دستانم ،

 

                        از بي رنگي چشمهايم .

 

        من دلم گرفته است ...

  

   چند روز پيش صدايت را شنيدم از پشت ياسهاي دغدغه

        

               چقدر دوباره بي تاب توام

  

   هنوزم بي تابم ، هنوزم اين بي تابي را دوست دارم .

 

       

 

              رز عشق

 

       بيا با افق مهرباني كنيم

 

      غم پونه را آسماني كنيم

 

       بيا توي نقاشي قلبمان

 

       رز عشق را ارغواني كنيم

                              

                                            (مريم حيدرزاده)

 

 

 

                زندگي

 

    زندگي رويش يك حادثه نيست

 

            زندگي رهگذر تجربه هاست تكه ابري است به

 

                  پهناي غروب ، آسماني است به زيبايي مهر ،

 

                    بارگاهي است ز دربار حضور

 

   زندگي چون گل نسترن است كه بايد از چشمه جان آبش داد .

 

 

 

      عشق

 

    عشق حرفي است براي نگفتن در ناكجايي كه منم ،

 

    ايستاده كنار دريچه اي گشوده

 

    به برهوتي از خاكستر در حصاري از مه چشم در

 

   چشم ظلمتي كه مرا در بر گرفته است .

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت17:39توسط سمیرا | |

 

       تو مي آيي ،

       مي دانم كه مي آيي...

       تو را ديشب من از لحن عجيب

           بغض هايم ، خوب فهميدم...

       تو را بي وقفه از باران

    پاك چشم هايم ، سير نوشيدم .

       تو مي آيي ،

       مي دانم كه مي آيي...

       و بر ابهام يك بودن ، نگين آبي

            احساس مي بندي،

       و از تكرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي ،

       مرا بر نبض پر كار شكفتن مي شناسي ...

 

 

 

 

 

       تو مي آيي ... خوب مي دانم

       كه پروانه نشانت را ميان قاصدك ها ديد

       ميان قاصدك هايي كه از

      من تا نهايت ! دور ميشد

       تو مي آيي و من را از نگاه سرد آيينه ،

       شبيه دختري از جنس يك پرواز،

       ميان گرمي دستان پر مهرت

       دوباره ، باز مي گيري

       تو مي آيي و من اين را

       شبيه حجم يك بوييدن مطبوع

       از آوازاقاقي هاي سرگردان !

       شبيه يك قنوت سبز نيلوفر ميان

          بركه اي عريان ،

       دوباره ،خوب ، فهميدم !

 

 

 

   

       تو مي آيي ، مي دانم ، خوب مي دانم كه مي آيي

       و من را ، در حريم امن چشمانت ، به آرامش ،

       به فردايي پر از شوق و تپش هايي مقدس ! مي رساني ...

       تو مي آيي ، خوب مي دانم كه مي آيي ...

 

   

     زندگي

 

 

    گرمي دلهاي بهم پيوسته است

 

 

     گر در آن يار نباشد

 

   

     همه درها بسته است

  

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت21:52توسط سمیرا | |

   

 

بيا با هم بشنيم كنج يه شب

 

بشينيم چند تا ستاره بشمريم

 

نشون شهر هميشه روشنو

 

به دلي كه غم نداره بسپريم

 

اگه ميخواييم واسه ي هم بمونيم

 

بيا تو عطر گلها لونه كنيم

 

بيا رو لباي غمگين وفا

 

صداي گريه رو وارونه كنيم

 

بيا از پله ي نور بالا بريم

 

موي خورشيد خانومو شونه كنيم

 

بيا با هم بشنيم گوشه ي عشق

 

رفتنه تنهايي رو نگاه كنيم

 

غربت ساكت هر مسافرو

 

به تماشاي هم آشنا كنيم

 

بيا تا آخر دنيا بمونيم

 

تو صداي چيك چيكه قطره ي آب

 

بيا تو رنگ گلها زنده باشيم

 

يا سبك بريم تو سنگينيه خواب

 

اگه هر جا تو بري من ميدونم

 

نشونيت هميشه عطر تنته

 

نشون منو يه دنيا ميدونن

 

كه يه عمري هواي موندنته

 

بيا با هم بشنيم گوشه ي عشق

 

رفتنه تنهايي رو نگاه كنيم...

 

 **********************

 

   

می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی

وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی

در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد

مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی

لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد

صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی

می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم

اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی

بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه

می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی

بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم

این کیست در آئینه تندیس پریشانی

شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست

بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی

 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت22:23توسط سمیرا | |

    

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت22:45توسط سمیرا | |

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت20:34توسط سمیرا | |

 

                                  

نی لبك دردی به دل دارم بیا

سینه ای از غم كسل دارم بیا

 

آتش ار خواهی به جانم بر زنی

هیمه هایی مشتعل دارم بیا

 

نی لبك هرگز چو باران تر شدی؟

رانده چون من از در دلبر شدی؟

 

نی لبك آتش به جانم گشته غم

هرگز آیا زنده خاكستر شدی؟

 

نی لبك همدرد این هجران تویی

محرم اسرار عشاقان تویی

 

نی لبك با من نگو كاری كنم

یا ز نای و ناله خود داری كنم

 

می پسندی بار دیگر تا كه من

خون دل از دیده ام جاری كنم

 

من گدایی ها ز باران كرده ام

خواهش از مرغان پران كرده ام

 

تا گلی پر پر شد اندر گوشه ای

اشك خود را وقف گلدان كرده ام

 

هر شبی با اشك وبا آهی دگر

نی لبك بیدار بودم تا سحر

 

با نسیم هر شب دویدم تا به دشت

تا مگر بویی رساند یا خبر

 

از سیاهی تا سپیدی گشته ام

آن طرف تا نا امیدی گشته ام

 

گوشه ای پنهان نگشت از چشم من

گر چه دیدی یا ندیدی گشته ام

 

لیكن جایی اسمی از یاران نبود

پرسشی از بزم می خواران نبود

 

جایی ار هم صحبت خاكی شدم

آشنا با نم نم باران نبود

 

نی لبك امشب كه هم پایم تویی

هم نفس با ناله ونایم تویی

 

داری آیا طاقت این غصه را

شاهد یك لحظه غوقایم تویی

 

من نمیخواهم كه سامانم دهی

یا بهاری در زمستانم دهی

 

سینه تنها خالی از غم كرده ام

ناله كن تا خرج چشمانم دهی

 

نی لبك در بند درمانم نباش

در خم چشمان گریانم مباش

 

قلب من خو كرده با زندان غم

در غم تاریك زندانم نباش

 

بی گمان درد دلم فهمیده ای

كین چنین در زیرو بم لرزیده ای

 

از تو می خواهم به سازی بر زنی

آنچه را كز دشت چشمم دیده ای

 

 

 

  

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت21:53توسط سمیرا | |